جمعه (20 بهمن) صبح مامان زنگ زد واسه ناهاربه صرف قرمه سبزی دعوتمون کرد، تا برفکای فریزرمون رو یخ زدایی و پاک کردم و همه چی رو راست وریس و دوش گرفتم 2 شده بود که راه افتادیم ، خواهری و همسرش هم بودن ، بعد از اون قرار داشتیم خونه عمو برای زایمان دخترعموی که یه دختر خوشکل به دنیا آورده به نام رها ومن که گواهینامه ندارم ماشین رو همسری به خواهری داد و دیگه راحت بودیم و استرس نداشتیم و تا اونجایی که ممکنه نشستم و گرم غیبت کردن بودیم
تا رسیدم خونه شروع کردم به شام درست کردن (برنج و خورش بامیه
) چون به خاطر برنامه "طرح بزرگ استیون هاوین" برادرشوهری میخواست بیاد پیشمون و من هم برادری خودمو با زرنگی دعوت کرد شب خوبی بود ، فقط من داشتم از گلو درد میمردم و همسری خیلی بهم کمک کرد، خلاصه آکادمی رو که دیدم پریدم تو اتاق و بی خیال پسرا شدم و واسه خودم فیلم دیدم .
شنبه به شدت حالم خراب شد حتی حنابندون دوست همسری که قول داده بودیم بهش هم نتونستم برم چون عروسیش 26 بهمن پنج شنبه یا عقددخترخاله یه روز افتاده ، حالا مجبوریم عروسیشو واسه نیم ساعت هم که شده بریم
دیروز هم خواهری زنگ زد گفت بریم پارک جنگلی و آمپول هم بگیر بیار واست بزنم که وقتی زد برام کلاً زنده شدم و الان خیلی خیلی بهترم
انقدر دیروز حالم بد بود که فقط دلم مخواست یه چیز گرم بخورم پاشدم برای اولین بار فرنی درست کرد که ای بد نبود همسری میگفت زیاد توپ نشده گفتم از یه آدم مریض چه انتظاری داری تو ؟
فیلمی که دیدم و خوب بود:
ایشالا همیشه سلامت باشی خانومی
الان خوبی خواهری؟؟؟
ایشالله همیشه به عروسی
بهترم خدا رو شکر