X
تبلیغات
رایتل

روزنگار تقویم زندگی ما

لحظه های ثبت شدنی.....

458 عروس و خواهر شوهری

خواهرشوهری ها رو بردیم واسه لیزر ، کلن از دفتر و کار و زندگیمون گذشتیمو رفتیم دنبالشونو بردیمشون دکتر. کلی معطل شدیم تا دکتر اومد ، دکتر رو که دیدن ، خواهر شوهری بزرگتری فرمودن " به من نگفته بودیم دکتر آقاست " ( این جمله با تهدید ، خشم و ناراحتی و عصبانیت تمام بیان شد) ، همسری کلی باش بحث کرد ، بش گفت : بجای تشکرته؟؟؟

وسطای کار لیزر هم مثل اطفال دو ساله همین بزرگتریه ، از دردش پاشد و گفت دیگه نمیتونم انجام بدم ، دیگه هم نمیام (خانم امر بهش مشتبه شده بود که داره منت سر ما میزاره و کاری برای ما انجام میده!!! ) 

کلن اون روز روز خیلی بدی بود ، از همه لحاظ ، دلم نمیخواد یادم بیارم

شانس ما رو باش!!!!

 چشماشون هم که ضعیفه ، برادر شوهری از کرج اومده ، منم بش گفتم شماره میگیرم تا اینجایی ببرشون ، ناگفته نماند که در حین گفتن جریان چشم پزشک بش گفتم که خوش به حالتون که دورید ، که از هیچی خبر ندارید ، که همه حمالی ها برا ماست، که آخرش شما عزیزترید !!!!!


کلن این روزا درگیر مسایل خواهر شوهری ها هستم

رفته بودیم دکتر پوست ، دکتره کلی جلوشون  ازم  به عنوان عروسشون و دلسوزیهام تعریف و تمجید کرد( به خاطر کارایی که براشون داشتم انجام میدادم و هواسم بشون بود) ، ولی خواهر کی که قدر بدونه؟ کی که اصلن کارای منو درک کنه؟

[ سه‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1392 ] [ 06:37 ب.ظ ] [ sara ]

[ 3 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه